۲۶ بهمن ۱۳۸۷

انسان واقعی و حقیقت انسانی

انسان را در مقام "هست"ها "انسان واقعی" می نامم. انسانی که اگزیستانسیالیستها عموما در صدد معرفی اش بوده و هستند. چنین انسانی مدام خود را در چنبره ی مرزهای توبرتوی خود ساخته یا دیگر ساخته می یابد. رابطه یا ربط چنین انسانی را با "حقیقت" چگونه می توان ترسیم کرد؟ به نظر می رسد در فلسفه ی عصر مدرن فلسفه ورزی فیلسوفان به طور مشخصی به این مساله گره خورده است. شاید نگاهی دوباره به کانت و نیچه گواه روشنی بر این مدعا باشد. کوتاه سخن اینکه پذیرش "انسان واقعی" همه چیز را انسانی می کند از جمله "حقیقت" را. به نظر می رسد حقیقت راحت تر تن به وصف انسانی بدهد، "حقیقت انسانی" تا انسان به حقیقت،"انسان حقیقی"

۱ نظر:

ناشناس گفت...

رضای عزیز سلام؛

به نظرم با نکته ی دومت یعنی ملاک تعیین مصادیق، قلب پدیده را نشانه رفته ای. اما برای اینکه به ترتیب و در حد فهم خودم پاسخی داده باشم باید گفت:

در مورد منبع و شاهد برای این تعریف می توان به بخشی از فیلسوفان قرن 19 و متاثر از کانت و ایده آلیسم آلمانی اشاره کرد.
"تری پینکارد" و "فردریک بیسر" در آثار مختلفی که بر این دوره نوشته اند در این باب هم مفصلا بحث کرده اند. به غیر از این دسته می توان برخی از فیلسوفان اگزیستانس و بخصوص سارتر را نیز در نظر گرفت.

اما نکته ی دومت یعنی تشخیص مصادیق را با این فرض پیش ببریم که اساسا در حوزه ی انسانی نمی توان از ملاکهای بی خطا و مطلق صحبت کرد. آنگاه با این فرض می توان به هگلیان جوان و به خصوص مارکس و به ویژه مارکس جوان اشاره کرد.
همچنین برخی از متاثرین از گفتمان مارکس خصوصا دوره ی اول فرانکفورتیها و امروزه هابرماس به این تقسیم بندی حتی به شکل عملی و نه فقط در حوزه ی نظر باور دارند. از این جمله می توان به دیگرانی نظیر دولوز و تا اندازه ای ژیژک نیز اشاره کرد.

بطور موجز باید گفت که از نظر این عده، کنشها و تلاشهای سیاسی-اجتماعی ما می تواند تا اندازه ی زیادی نشان دهنده ی ارتباطمان با غایات دوره ی روشنگری و آمال مدرن باشد. همان تلاش در جهت تحقق آزادی، برابری و حقوق یکسان انسانها فارغ از هرگونه مرز بندی قراردادی.

امیدوارم توانسته باشم تا اندازه ای مسئله را روشن کرده باشم.

ممنون از توجه و لطفت

بايگانی وبلاگ